<body><script type="text/javascript"> function setAttributeOnload(object, attribute, val) { if(window.addEventListener) { window.addEventListener('load', function(){ object[attribute] = val; }, false); } else { window.attachEvent('onload', function(){ object[attribute] = val; }); } } </script> <div id="navbar-iframe-container"></div> <script type="text/javascript" src="https://apis.google.com/js/plusone.js"></script> <script type="text/javascript"> gapi.load("gapi.iframes:gapi.iframes.style.bubble", function() { if (gapi.iframes && gapi.iframes.getContext) { gapi.iframes.getContext().openChild({ url: 'https://www.blogger.com/navbar.g?targetBlogID\x3d3757662\x26blogName\x3dMardetanha\x26publishMode\x3dPUBLISH_MODE_BLOGSPOT\x26navbarType\x3dBLUE\x26layoutType\x3dCLASSIC\x26searchRoot\x3dhttp://mardetanha.blogspot.com/search\x26blogLocale\x3den\x26v\x3d2\x26homepageUrl\x3dhttp://mardetanha.blogspot.com/\x26vt\x3d-2929577097304129648', where: document.getElementById("navbar-iframe-container"), id: "navbar-iframe" }); } }); </script>


یادداشت‌های یک مردتنها
notes by a lonely man
God sees the truth but bides it's time
بایگانی لینک‌ها ::

امروز دوشنبه
و من بعد از خوندن این داستان حس عجیبی پیدا کردن
میدونید ادم بعضی موقع ها تعجب می کنه که بعضی ها
زیبایی عشق رو چه قشنگ توضیح می دن!
اول از همه توصیه می کنم این داستان قشنگ رو بخونید
"
روزي روزگاري در جزيره اي زيبا تمام حواس زندگي مي کردند؛غم,شادي,غرور,ثروت,عشق زمان و... .روزي خبر رسيد که قرار است تمام جزيره به زير آب برود؛پس تما اهل جزيره قايقهاي خود را مرمت کردند تا راهي شوند.اما عشق راضي به ترک جزيره نشد !چرا که او عاشق جزيره بود!آن لحظه فرار رسيد و تمام جزيره به زير آب رفت!عشق ازغرور که با کرجي زيبا عازم مکاني امن بود کمک خواست و گفت:غرور ممکن است مرا با خود ببري؟غرور گفت:نه تمام بدنت خيس و کثيف شده است و قايقم را کثيف مي کني!غم در نزديکي عشق بود؛عشق به او گفت.غم؛آيا تو مرا با خود مي بري؟غم با صدايي حزن آلود گفت:آه عشق من خيلي غمگينم و احتياج دارم تا تنها باشم!پس اينبار عشق به سراغ ثروت رفت و به او گفت:
آيا مي توانم با تو همسفر شوم؟ثروت گفت:قايق من پر از طلا و جواهر است و ديگر جايي براي تو نيست!
عشق اينبار از شادي کمک خواست.اما شادي آنقدر غرق در شادي و نشاط بود که حتي صداي عشق را نيز نشنيد.ناگهان صدايي مسن و خسته گفت:بيا عشق من تورا با خود خواهم برد!!!!عشق از خوشحالي فراوان خود را به داخل قايق انداخت.عشق آنقدر خوشحال بود که يادش رفت حتي نام ياريگرش را بپرسد!
آنها به خشکي رسيدند و پيره مرد به راه خود رفت!وتازه عشق فهميد که حتي نام آن پيرمردرا هم نمي داند.از پيره ديگري پرسيد آيا تو او را مي شناسي؟گفت :آري او زمان است!عشق با تعجب گفت:زمان؟!!!!پيرمرد گفت:آري زمان؛چراکه تنها او قادر به عظمت عشق است!!!!!
"
اره این زمان لعنتی می تونه همه چیز رو مشخص کنه و
همه چیز رو اثبات کنه!
--
راستی عده ای از دوستان دارن یک مجله اجتماعی میزنن هر کسی با هاشون همکاری کنه
به اینجا سر بزنه!!

by: mohsen in 8/01/2005 08:40:00 AM | link
Monday, August 01, 2005