<body><script type="text/javascript"> function setAttributeOnload(object, attribute, val) { if(window.addEventListener) { window.addEventListener('load', function(){ object[attribute] = val; }, false); } else { window.attachEvent('onload', function(){ object[attribute] = val; }); } } </script> <div id="navbar-iframe-container"></div> <script type="text/javascript" src="https://apis.google.com/js/plusone.js"></script> <script type="text/javascript"> gapi.load("gapi.iframes:gapi.iframes.style.bubble", function() { if (gapi.iframes && gapi.iframes.getContext) { gapi.iframes.getContext().openChild({ url: 'https://www.blogger.com/navbar.g?targetBlogID\x3d3757662\x26blogName\x3dMardetanha\x26publishMode\x3dPUBLISH_MODE_BLOGSPOT\x26navbarType\x3dBLUE\x26layoutType\x3dCLASSIC\x26searchRoot\x3dhttp://mardetanha.blogspot.com/search\x26blogLocale\x3den\x26v\x3d2\x26homepageUrl\x3dhttp://mardetanha.blogspot.com/\x26vt\x3d-2929577097304129648', where: document.getElementById("navbar-iframe-container"), id: "navbar-iframe" }); } }); </script>


یادداشت‌های یک مردتنها
notes by a lonely man
God sees the truth but bides it's time
بایگانی لینک‌ها ::
برگی از یک دفتر عاشقانه

همیشه از خوندن این متن لذت بردم. از دوست عزیزی برای من :
نمی دانم چرا دوباره دست به قلم برده ام . حتی نمی دانم برای که می نویسم . آیا یا بار هم این نوشته ها به سوی تو خواهد آمد .
آیا بازهم باید به این نوشته ها حسودی کنم؟ هیچ چیز رانمی دانم.تنها می خواهم بنویسم.
هر که او بیدارتر،پردردتر   هرکه هشیار،رخ زردتر 

طبق معمول همیشه پنجره را می گشایم و به آسمان عروج می کنم. امشب ستاره ها غمگین بنظر می آیند.به دنبال تو می گردم.اما تو نیستی ! از آسمان می پرسم : ستاره من امشب کجاست ؟ می گوید:" اوستاره توست سراغش را از من میگیری ؟
ملتمسانه به آسمان خیره می شوم . می گوید:ستاره ها دلشان نازک است و نباید اورا آزرده خاطر می کردی .
و من دوباره به ستاره ها خیره می شوند . آسمان امشب بدون تو برق همیشگی را ندارد. از هیاهوی ستاره ها هیچ خبری نیست . اشک در چشمان آسمان جمع شده است . آخر تو زیباترین فرزندش بودی . آسمان نگاه غضب آلودی به من می کند . اما من هنوز چشم به راه بازگشت تو هستم.ستاره ها متوجه حضورم میشوند .از من روی بر می گردانند. ناگهان آسمان تیره و تار می شود و جز تاریکی هیچ نمی بینم.وحشت تمام وجودم را فرا گرفته ، از ترس به هق هق می افتم  و نام تو را صدا می زنم. ناگهان آسمان را نوری عظیم فرا میگیرد . چشمانم را می بندم . دوباره چشمانم را باز می کنم. ستاره من برگشته است ...... 

by: mohsen in 3/31/2007 05:26:00 PM | link
Saturday, March 31, 2007