<body><script type="text/javascript"> function setAttributeOnload(object, attribute, val) { if(window.addEventListener) { window.addEventListener('load', function(){ object[attribute] = val; }, false); } else { window.attachEvent('onload', function(){ object[attribute] = val; }); } } </script> <div id="navbar-iframe-container"></div> <script type="text/javascript" src="https://apis.google.com/js/plusone.js"></script> <script type="text/javascript"> gapi.load("gapi.iframes:gapi.iframes.style.bubble", function() { if (gapi.iframes && gapi.iframes.getContext) { gapi.iframes.getContext().openChild({ url: 'https://www.blogger.com/navbar.g?targetBlogID\x3d3757662\x26blogName\x3dMardetanha\x26publishMode\x3dPUBLISH_MODE_BLOGSPOT\x26navbarType\x3dBLUE\x26layoutType\x3dCLASSIC\x26searchRoot\x3dhttp://mardetanha.blogspot.com/search\x26blogLocale\x3den\x26v\x3d2\x26homepageUrl\x3dhttp://mardetanha.blogspot.com/\x26vt\x3d-2929577097304129648', where: document.getElementById("navbar-iframe-container"), id: "navbar-iframe" }); } }); </script>


یادداشت‌های یک مردتنها
notes by a lonely man
God sees the truth but bides it's time
بایگانی لینک‌ها ::
کارو

در تاریخ ایران مسلما شاعران زیادی آمده و رفته اند .شاعرانی که گاهی اوقات بزرگی و کرامت انها از مرزهای این مرزو بوم فراتر رفته است .شاعرانی مثل فردوسی ، حافظ ،سعدی و...
تا شاعران معاصر شهریار ،اخوان ،پروین اعتصامی عزیزم.
اما در میان این شاعران شاعری بود که کسی نمی شناختش .شاعری بود که  قدرت شاعري وي اگر بيش از شاعران بزرگ نبوده بي شک کمتر از آنها نيز نبوده است.شاعری که من حتی استادم که به اصطلاح دکتری ادبیات فارسی داشت پرسیدم آیا کارو را می شناسی گفت: نه!!
هميشه خود را مديون کارو مي دانسته ام.سال گذشته هر پنجشنبه شعری از اشعارش را در وبلاگم قرار میدادم تا شاید اینگونه توانسته باشم دینم را به یکی از قویترین و توانمندترین و پرذوق ترین شاعران این مرز بوم ادا کرده باشم.
شاید جرم کارو این بود که دگر اندیش بود .شاید جرمش این بود که ارمنی بود .اما هرکه بود شاعری بود توانمند !
دیروز داشتم اشعار سید علی صالحی را  می خواندم !دلم از این گرفته که بوی هم بگویند شاعر به فردوسی هم بگویند شاعر ! ای بر کسی که راه را بر همچین به اصطلاح شاعرانی  باز کرد نفرین !
حال از شما می پرسم کارو را می شناختید؟
به یاد کارو شعری را می گذارم :
بر سنگ مزار
الا ، اي رهگذر ! منگر ! چنين بيگانه بر گورم
چه مي خواهي ؟ چه مي جويي ، در اين كاشانه ي عورم ؟
چه سان گويم ؟ چه سان گريم؟ حديث قلب رنجورم ؟
از اين خوابيدن در زير سنگ و خاك و خون خوردن
نمي داني ! چه مي داني ، كه آخر چيست منظورم
تن من لاشه ي فقر است و من زنداني زورم
كجا مي خواستم مردن !؟ حقيقت كرد مجبورم
چه شبها تا سحر عريان ، بسوز فقر لرزيدم
چه ساعتها كه سرگردان ، به ساز مرگ رقصيدم
از اين دوران آفت زا ، چه آفتها كه من ديدم
سكوت زجر بود و مرگ بود و ماتم و زندان
هر آن باري كه من از شاخسار زندگي چيدم
فتادم در شب ظلمت ، به قعر خاك ، پوسيدم
ز بسكه با لب مخنت ،‌زمين فقر بوسيدم
كنون كز خاك فم پر گشته اين صد پاره دامانم
چه مي پرسي كه چون مردم ؟
چه سان پاشيده شد جانم ؟
چرا بيهوده اين افسانه هاي كهنه بر خوانم ؟
ببين پايان كارم را و بستان دادم از دهرم
كه خون ديده ، آبم كرد و خاك مرده ها ، نانم
همان دهري كه بايستي بسندان كوفت دندانم
به جرم اينكه انسان بودم و مي گفتم : انسانم
ستم خونم بنوشيد و بكوبيدم به بد مستي
وجودم حرف بيجايي شد اندر مكتب هستي
شكست و خرد شد ، افسانه شد ، روز به صد پستي
كنون ... اي رهگذر ! در قلب اين سرماي سر گردان
به جاي گريه : بر قبرم ، بكش با خون دل دستي
كه تنها قسمتش زنجير بود ، از عالم هستي
نه غمخواري ، نه دلداري ، نه كس بودم در اين دنيا
در عمق سينه ي زحمت ، نفس بودم در اين دنيا
همه بازيچه ي پول و هوس بودم در اين دنيا 
پر و پا بسته مرغي در قفس بودم در اين دنيا
به شب هاي سكوت كاروان تيره بختيها
 سرا پا نغمه ي عصيان ، جرس بودم در اين دنيا
 به فرمان حقيقت رفتم اندر قبر ، با شادي
 كه تا بيرون كشم از قعر ظلمت نعش آزادي 
راستی شعر نابی از کارو در مورد خدا هست که اینجا نمی تونم قرار بدم کسی خواست میل بزنه بفرستم.
شعری دیگری از ارشیو وبلاگ خودم:
هذیان یک مسلول

by: mohsen in 8/29/2006 01:02:00 AM | link
Tuesday, August 29, 2006